تبليغاتX
El Nino

El Nino

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

عوام فریبی

 بسیار زیبا و پرمعنی...

 حواس پسره که اون خبر خیلی خاص رو در مطبوعات میخونده به ماجرای شادی این دو نفر پرت شده!!!
 
این  واقعیت کشور ماست: عوام فریبی برای پوشوندن کارهای خودشون...
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 13:12  توسط حسین  | 

احمد شاملو



تو نمي‌داني غريو يک عظمت
وقتي که در شکنجه‌ي يک شکست نمي‌نالد
چه کوهي‌ست
تو نمي‌داني نگاه بي‌مژه‌ي محکوم يک اطمينان
وقتي که در چشم حاکم يک هراس خيره مي‌شود
... چه دريايي‌ست
تو نمي‌داني مُردن
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگي‌ست
تو نمي‌داني زندگي چيست، فتح چيست...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:58  توسط حسین  | 

آزادی
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدارمی شود ...
های، این سرنوشت آزادی است

 علي شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:35  توسط حسین  | 

قیصر امین پور

 
 
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
 
من به چشم های بی قرار توقول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:32  توسط حسین  | 

زندگی

 

شب آرامی بودلب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

با خودم می گفتم :
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                          

 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 23:20  توسط حسین  | 

روزگاربدی است...
چوپان با گرگ پیمان می بندد
سگ با گلـه
گـرگ گوسفند می چراند
و چه تلخ سگ را می خنداند
چوپان که دروغگو بود                                                                                                     

سگ و گرگ را نمی دانم
بی چاره گوسفندان...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 21:6  توسط حسین  | 

تو را دوست مى‏دارم

 
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
...
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز



شعر از : پل الوار
ترجمه : احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:26  توسط حسین  | 

 

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید...

پرواز را علامت ممنوع می زنید...

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 0:3  توسط حسین  | 

بگویید بر قبرم بنویسند:

زندگی رادوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربون بود ولی مهر نورزید

طبیعت رادوست داشت ولی ازآن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب وجوش بود ولی کسی به آن راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی مینمود ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید.....

زنده بودن رابرای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن!!!!

فریدون فروغی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 0:1  توسط حسین  | 

 

در سرزمینی که سایه آدم های کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 20:33  توسط حسین  | 

ارزش انسان

 

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهدروييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟
فکر نان بايد کرد
و هوايي که در آن نفسي تازه کنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کين پوشانده ست

هيچکس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست

و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست...

حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:0  توسط حسین  | 

 
 
ای همه ی دنیا خواهان

دنیا به کامتان!

من راه خویش برگزیده ام

و در کشاکش این راه

بندها را، با مرگ خود، بریده و رفتم...

دنیا برای شما...

سیراز آن بخورید

سخت که سیر شدید

حالا کمی بیاندیشید...

کار سختی ست ، نه؟

به این بیاندیشید که :

مرگ شما نیز در راه است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:28  توسط حسین  | 

در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است!

 در کشور من آزادی یک کلمه بیگانه است !

در کشور من مردانش داغ ننگ بر پیشانی خود دارند!

 قانون کشور من 3 چیز است: گفتار بد کردار بد پندار بد!

 این است سرزمین پارس!!!

 کوروش باز هم بخواب.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:22  توسط حسین  | 

 

عقاب را غم مرگ، ملالی نیست

مرگ، او را فرصتی ست برای پرواز

 رفتن و رهایی از غم دیدن کلاغ‌های در حال پرواز...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:47  توسط حسین  | 

چارلی چاپلین میگوید:

 آموخته ام که ...

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه

ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريدولي احترام نه

 مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه

 خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره مي توان قلب خريد ولي عشق را نه...

 

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است

که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

 

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک

کردنش نيستم دعا کنم

 

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را

 انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از

 جدي بودن باشيم

 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط

دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي

 شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

 

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش

 نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

 

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

 

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز

 باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

 

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از

 سوي ما را دارد

 

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

 

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص

ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر

 بگويم دوستش دارم

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:1  توسط حسین  | 

دکنر شریعتی

 
 
چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یك تكه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 2:3  توسط حسین  | 

نلسون ماندلا

 

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر باید تندتر

بدود  وگرنه کشته خواهد شد...

 هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند از تند ترین آهو باید تند تر بدود 

وگرنه از گرسنگی خواهد مرد...

 فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمی آید آماده دویدن باش..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:18  توسط حسین  | 

دکتر شریعتی

 

خوب بودن ! کلمه هیجان آوری نیست

خوبی ، در فارسی شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد

با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است

خوب بودن از نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است !


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 1:30  توسط حسین  | 

محکوم

 
این بخشی از زندگی است ، مهربانی ، محبت و محکوم به خوبی بودن...

چشمانت باز هم رنگ پاکی به تن کرده است و تو قسم خورده ای !!! قسم
 
خورده ...

قسم خورده به تنهایی و در این طلسم شوم التیام بخش ، خونسردی را به
 
تو هدیه کرده اند ، تحمل را به تو بخشوده اند ...

گلهای یاسمن نفهمیدند چه ارغوانی را در تلاطم رویا از دست داده اند... و من
 
تنهایم ...

تنهای تنها ... بی حرفی از احساس و نرمش ... من تنها شده ام ، در وسعتی
 
از سکوت و استدلال...

محکومم به تنهایی ؛ محکوم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط حسین  | 

دکتر شریعتی

سکوت

 

این روزها آواز صدایم جز سکوت صدای دیگری ندارد

اما پشت این سکوت دریاییست که قطره قطره از عشق تو جرات آفرینش یافته اند

دریایی که نوشیدنش بیشتر وبیشتر عطشم می کند

ولی حیف ریشه وجودم در خاک غرور رشد یافته و ثمره اش سکوت شده و سایه اش ترس

می ترسم سایه غرورم گرمی دستان تو را از من بگیرد

می ترسم شیرینی انتظار به تلخی بکشد

اما

نمی خواهم نظارگر از دست رفتنت باشم

می خواهم غرورم را به حراج بگذارم و با تو بودن را تجربه کنم

می خواهم وقتی غرق در چشمانت می شوم روزه سکوت را بشکنم و با تمام وجود بگویم

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:44  توسط حسین  | 

احمد شاملو

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:38  توسط حسین  | 

دکتر شریعتی

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست

تمامیِ قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:12  توسط حسین  | 

دکتر علی شریعتی


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 15:45  توسط حسین  | 

دکتر شریعتی


روزی از روزها

شبی از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هرچه دورتر بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم

همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:1  توسط حسین  | 

فقر از دیدگاه دکتر شریعتی

 

می خواهم  بگویم ......
فقر  همه جا سر می كشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی  آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر ،  همه جا سر می كشد ........
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ..
فقر ، روز را « بی اندیشه»  سر كردن است ..

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:55  توسط حسین  | 

آدمها با هم برابرند

 

 آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند ...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجب ترند...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدم ترند...

  همه آدمها با هم برابرند ، اما سیاهها بدبخت ترند و سفیدها برترند...

البته تبعیضی در كارنیست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضیها برابرترند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:54  توسط حسین  | 

تو از یادم نمی روی

برهنه به بستر بی کسی مردن، تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی، تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار، تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی،تو از یادم نمی روی

سوزنریز بی امان باران، بر پیچک و ارغوان،تو از یادم نمی روی

تو...تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 23:28  توسط حسین  | 

نيا باران

 

نيا باران

زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمين هستم

و اين را خوب مي دانم که گل در عقد زنبورست

اما

يک طرف سوداي بلبل

يک طرف بال و پر پروانه را هم دوست مي دارد


نيا باران


پشيمان مي شوي

زمين جاي قشنگي نيست

در ناودان ها گير خواهي کرد

من از جنس زمين هستم

و اين را خوب مي دانم که اينجا

جمعه بازاريست


و ديدم عشق را در در بسته هاي زرد کوچک نسيه مي دادن


نيا باران

زمين جاي قشنگي نيست

در اينجا قدر مردم را به جو اندازه مي گيرن


در اينجا شعر حافظ را به فال کولي هاي در به در اندازه مي گيرن

نيا باران

زمين جاي قشنگي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:25  توسط حسین  | 

من آن گلبرگ مغرورم

 

 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هر کس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:5  توسط حسین  | 

دکتر شریعتی


پروردگارا !
به من بياموز دوست بدارم كساني را كه دوستم ندارند

عشق بورزم به كساني كه عاشقم نيستند

بگريم براي كساني كه هرگز غمم را نخوردند

به من بياموز لبخند بزنم به كساني كه هرگز تبسمي به صورتم ننواختند

 محبت كنم به كساني كه محبتي در حقم نكردند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:36  توسط حسین  |